العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
172
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
خرايج - ص 230 ابو بصير از حضرت باقر نقل كرد كه به مردى خراسانى فرمود پدرت چطور است ؟ گفت خوب . فرمود دو روز بعد از حركت تو به طرف گرگان از دنيا رفت باز پرسيد برادرت چطور است ؟ عرضكرد خوب بود . فرمود او را همسايهاش كه صالح نام داشت فلان روز كشت آن مرد گريهاش گرفت و گفت إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَيْه راجِعُون از مصيبتى كه مبتلا شدم حضرت باقر فرمود آرام باش هر دو رهسپار بهشت شدند بهشت بهتر است براى آنها از زندگى كه داشتند . آن مرد عرضكرد آقا پسرى داشتم كه سخت مريض بود از او نپرسيدى فرمود او خوب شد عمويش دختر خود را به ازدواج او در آورد وقتى كه تو برگردى خدا پسرى به او عنايت كرده بنام على و او شيعه ما است ولى پسرت شيعه ما نيست دشمن ما است آن مرد عرضكرد چارهاى در اين كار هست ؟ فرمود او دشمن ما است و در آتش خواهد بود . ابو بصير گفت عرضكردم آقا اين مرد كيست ؟ فرمود مردى خراسانى است كه شيعه ما است و مرد مؤمنى است . خرايج - عباد بن كثير بصرى گفت به حضرت باقر عرضكردم حق مؤمن بر خدا چيست ؟ آن جناب توجهى نكرده سه مرتبه سؤال كردم در مرتبه سوم فرمود از جمله حق مؤمن بر خدا اينست كه اگر به اين درخت بگويد بيا ، بيايد عباد گفت من بدرخت خرما نگاه كردم ديدم از جاى كنده شد و در حال حركت است . امام عليه السلام اشاره نمود فرمود آرام باش با تو نبودم . خرايج - ابو الصباح كنانى گفت روزى رفتم در خانه حضرت باقر در زدم كنيزى جوان كه سينههايش برآمده بود آمد با دست بر سر سينهاش زده گفتم بمولايت بگو فلانى آمده . از درون خانه صدا بلند شد داخل شو بىمادر ! ! من وارد شده عرضكردم به خدا قسم قصد سوئى نداشتم خواستم بر يقينم افزوده شود . فرمود راست ميگوئى اگر خيال ميكنيد اين ديوارها مانع ديدار ما هستند همانطور كه شما خودتان پشت ديوار را نمىبينيد در اين صورت